تبليغاتX
قصه حاشیه ها

قصه حاشیه ها

 

 

 

در صندوق چوبی گوشه انباری، ميان آناكارنينا، بابا گوريو و سرگذشت ملال انگيز چخوف

كتاب شيرازه پاشيده ای بود از سفرنامه ای به سيستان

 

آن كتاب نه جلد داشت و نه نام.

اما خواندنش دنيايی بود براي من تازه الفبا آموخته.

دنيای زيباروی بيوه ای كه قرص های ضد حاملگي ميان زنان بلوچ تقسيم مي كرد.

ماری كه بر ساق پای عروسی نوجوان، از آن مردي ميان سال و محترم بوسه مي زد و راوی كه شعرهای دلفريبي تنگ سفرنامه اش زده بود و مرا شيفته زمزمه شان.

 

گر بهار آيد

گر بهار آرزو روزی به بار آيد

اين زمينهای سراسر لوت دشت خواهد شد

سينه اين تپه هاي سنگ

از لهيب لاله ها پرداغ خواهد شد

 

سالها رفت تا ازمادرم نام كتاب و نويسنده را پرسيدم. آخر روزگاری دست درازی به آن صندوق چوبی گاززدن به سيب ممنوعه بود.

 

جاي پای اسكندر از اسلام كاظميه.

 

هرچه گشتم تنها از خودكشی منحصر به فردش نوشته اند و گاه هم چپگرايی اش.

برايم مهم نيست سبقه اش.

 

يادش زنده باد.

 

 

پي نوشت:

اسلام کاظميه در کتاب خود " جاي پای اسکندر و سفری در بلوچستان" ص 221 و 222 می نويسد:
 
در فھرج" ايرانشھر کنونی" آخرين قھوہ خانه ای که سر راہ بود توقف کرديم ۔ چون از آن به بعد آبادی نبود به قھوہ چی سپرديم که برايمان غذا تھيه کند ۔ در موقعيکه غذا تھيه ميشد، يک نفر از مسافران اتوبوس پست، ما را دعوت کرد که به اطاق تميزتری برويم۔ در اين اطاق يک نفر ستوان يک ھم نشسته بود و ما مثل اينکه بر او وارد شويم سلام کرديم و نشستيم. صورت گيرندہ ای داشت. چشمان سياہ و درشتش در زير يک پيشاني بلند و سر طاس؛ او را آدم با ھوشی نشان مي داد، خود را معرفی کرديم و از کارمان گفتيم ۔ طبعا صحبت از بلوچ و بلوچستان و سختی ھايش بميان آمد- سر کار ستوان يا "جناب سروان" شروع بصحبت کرد از کارھائی که کردہ بود از پدر سوختگي بلوچ ھا از عمرانی که دولت برای بلوچ ھا کردہ بود! از خود نمائی ھاي خودش تعريف کرد ۔ صحبت ھای او اولين اطلاعاتي بود که ما از وضع داخلی بلوچستان و مردم بلوچ ميگرفتيم ۔ دو موضوع برای ما اھميت داشت يکی وضع راہ ھا و ديگری رفتار بلوچ ھا ۔ در بارہ راہ ھا اطلاعات چندی داشتيم بعلاوہ وسائل مجھزي در اختيارمان بود ولی در بارہ رفتار بلوچ ھا اين اولين اطلاعات جناب سروان برای ما خيلي جالب بود مخصوصا که خيلي شمردہ و قرص حرف ميزد و ھمه کلمات را با تمام اعرابشان ادا ميکرد. خلاصه اش اين بود که " بلوچ خيلی پدرسوخته است. اگر از شما نترسد و يا اگر خودتان را به زور به او تحميل نکنيد گرد تا گرد سرتان را ميبرد!" - با انگشتش به دور گردنش اشارہ ميکرد ۔ بيرون آمديم خداحافظی کرديم و من به رفيقم گفتم که مبنای قضاوت ھر کس بستگي به نحوہ بر خوردش با مسائل و اشخاص دارد ۔ در ته دلم مطمئن نبودم رفيقم نگاہ مخصوصش را بمن انداخت مثل اينکه باور نمی کرد که من درست ميگويم اما در عين حال نميخواست که جواب مخالف بدھد ۔
چند فرسخ از" شورہ گز" گذشته بوديم و راھنماي ما پيادہ شدہ بود تا دوبارہ اين راہ را در آن طوفان خفه کنندہ ای که پشت سر ماندہ بود طي کند. اين نمونه ای از آدم ھای بيابانی بود که براي چند تومان اين کار را می کرد اين راھنما بلوچ بود ۔ از ھمان ھا بود كه می بايد گرد تا گرد سر ما را ببرند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:56  توسط رزا  | 

 

دمدم غروب برای بار هزارم مجبور شدم عقب يك مسافركش پيكان كناريك سبيلوی گنده بنشينم.

از همان شروع همسايگی فهميدم چه مصيبتی دارم!

 

زل زدم توي تخم چشمهايش كه خودتو جمع كن.

چند سانتی جا به جا شد.

 

اما كم كم كه توی جاده افتاديم، رانهای گوشتي اش ميلی متر به ميلی متر پيش آمدند و بازويش  به بهانه هر دست انداز سينه ام را می چلاند.

 

من با بيچارگی به دستگيره آويخته بودم و مچاله و مچاله تر مي شدم كه چه بايد بكنم؟

 

مثل تجربه الف كرايه ام را پرداخت كنم و در ميانه جاده پياده شوم؟

 

« در جايی كه هيچ بنی بشری پياده نيست كنار جاده ايستاده ام و رويم را ازسواره های مزاحم برمی گردانم.»

 

نه!

 

يا تجربه ب:

آقای راننده نگهداريد! اين آقا دست اش هرز می ره!

 

راننده مفنگي: آبجی شر به پا نكن.

مسافر احمق صندلی جلو: كرم از خود درخته.

 

و پياده شدن يا خفه خون گرفتن من.

 

در حالت اول گنده سيبيلوی متجاوز در غياب من:

والا به علي به پيغمبر من كاری به كارش نداشتم. جنده بود!

گير می داد شماره بگيرم، نگرفتم زر زر كرد.

 

در حالت دوم هم من می مانم و بدنی كه اگر تف رويش انداخته بودند شرف داشت به آن همه دست درازی

 

اين بارچراغي توی مخ معيوب من روشن شد.

گوشی همراهم را بيرون كشيدم.

« الو، سلام عزيزم

ممكنه دنبالم بيايی؟

...

نه چيزی نشده، فقط می خوام پدر يكی را بكنی تو كو..اش»

 

گنده سيبيلو به يك آن مثل قورباغه ای كه بتركد كوچك و كوچك تر شد.

فيس فيس

اين هم صدای خالي شدن بادش!

 

حالا من رانهايم را باز و بازتر مي كردم و او جمع تر و جمع تر می نشست.

من متجاوز، اون قربانی تجاوز.

 

نرسيده به مقصدش هم زد به چاك!

 

شرمنده ام، چون بايد می زدم توی صورت اش.

مفتخرم چون بدجوری حواله اش كردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:29  توسط رزا  | 

 

خانه پدری من در حاشيه شهرستانی دور افتاده نشسته بود.

 

شهرستانی كه تنها كتابخانه عمومی اش را به جاده مكانيكها، صافكارها و نقاشهای اتومبيل تبعيد كرده بودند.

و سالها من چادر سياهم را روی طاق دو چشم ام مي نشاندم، نصيحتهای مادرم را آويز دو گوشم می كردم و از نگاه خيره مردان می گذشتم تا مسافر آن ايستگاه خارج از محدوده باشم.

 

سالها سنتها چادر سياه سرم بودند و كتابها دنيای معركه ای كه در آنها رقاصه ای بی پروا بودم. زنی كه گاه معشوقه بود، گاه خيانت پيشه بود و زنهایی كه بالغ می شدند، عاشق می شدند و زندگی را می زائيدند.

 

من قرنها را زندگی كردم، سرزمينهای بسياری را وجب به وجب گشتم و از آن شهرستان كوچك دورافتاده به دنيایی فرای  ديوارهای سيمانی پركشيدم.

 

وقت چله كشی، درانتظار تولد نقشه ها،  روی دار قالی، سطر سطر آن كتابها بلعيدم.

به خاطرشان گره ها جا انداختم و قرينه ها شكستم.

 

 

كتابهايم را نسوزانيد

كه پشت چادرهای سياه

دختركان بسيار

از شهوت خواندنشان

بي تابند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:7  توسط رزا  | 

 

بي بي را به آبادان ميخ كرده بودند. نمي آمد كه نمي آمد.

نه چهاردخترش نه چهار دامادش و نه هيچ يك از فاميل نتوانسته بودند از ميان ويرانه ها، زير آن همه موشك راضي به آمدن اش كنند.

 

نه كه آنجا ديارش باشد، نه! مهاجر هميشه مهاجر مي ماند.

 بي بي دل اش را زير خروارها خاك كنار جسد سوخته تنها پسرش چال كرده بود و براي همين استخوانها نمي توانست دل از آبادان بكند. بايد مي ماند و همان جا مي مرد تا پهلو به پهلوي تنها پسرش بخوابد.

 

اما بي بي را آوردند. به اين وعده كه جنگ فقط چند ماهه است و برمي گردد.

 

بي بي را به دردسر آوردند. توي جاده، وقت توقف اتوبوسها بغل غذاخوريهاي بين راهي ، بي بي پشت كرده بود به آن تصوير بزرگ

يكي گفته بود: مادر پشت ات به امام است

بي بي هوار كشيده بود پشتم از سرش هم زياده است.

 

سينه چاكان خشمگين تصوير را همراه سراسيمه بي بي دست به سر  كرده بود كه

برادرها اين پيرزن روان اش پريش است!

 

 

بي بي را كه آوردند سرزمين پدري اش. دوماهي از ماندگار شدن اش نگذشته بود كه بهشتي را كشتند.

 

خاطره آن صبح سينه به سينه رفته است. آن صبحي كه بي بي لچك* قرمز به سر روي سكوي در خانه اش شيريني پخش مردم كرده بود.

 

بي بي بشكن مي زد كه قاتل پسرش را، هماني كه سينما ركس آبادان را به آتش كشيد ، كشته اند.

بي بي قهقهه مي زد

آخر نمرده بود و به آرزويش رسيده بود.

 

 

لچك:  دستمال قرمزي كه قديم روي « اسباب حمام» عروس مي گذاشتند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 15:55  توسط رزا  | 

 

اين روزها كه ساده لوح ام ، بعد از وارسی قبضها

چشمم كه به « يارانه پرداختی توسط دولت » مي افته جيغ می كشم:

وای گريگوری، ببين چه دولت ماهی داريم!

 

قبضها كه راست اند.

پس اين دولت خيلی ماهه. دلش هم بدجوری كبابه حاله ملته!

 

گريگوری از آشپزخانه:

چی مي گی ؟ كی ماهه؟

 

گازبهای ما ٤٦٥٣٠ تومنه اما دولت به همون ٢٣١١٢ تومن يارانه داده!

« مبلغ قابل پرداخت» ما شده ٢٣٤١٨

 

گريگوری: برو بابا. انگار يه چيزی تو ملاجت خورده.

 

نكنه قبضها دروغ اند؟

پس دولت خيلی شارلاتانه. با اين كارش مي خواد چيه اثبات كنه؟

 

آها كه خيلی سخاوتمنده!

 

گريگوری: شايد اين باشه.

 

نه!

 قبضها يك نقشه اند.

امروز لطف اند، فردا كه  يارانه ها را كم كردند %٥٠ لطف اند و  پس فردا هم الكی الكی حق مسلم دولت اند.

 

گريگوری اينجا كجاست؟

من مرده تو زنده، اگه يه روز« مبلغ قابل پرداخت» ما نشد

٤٦٥٣٠ تومن؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:14  توسط رزا  |