در صندوق چوبی گوشه انباری، ميان آناكارنينا، بابا گوريو و سرگذشت ملال انگيز چخوف
كتاب شيرازه پاشيده ای بود از سفرنامه ای به سيستان
آن كتاب نه جلد داشت و نه نام.
اما خواندنش دنيايی بود براي من تازه الفبا آموخته.
دنيای زيباروی بيوه ای كه قرص های ضد حاملگي ميان زنان بلوچ تقسيم مي كرد.
ماری كه بر ساق پای عروسی نوجوان، از آن مردي ميان سال و محترم بوسه مي زد و راوی كه شعرهای دلفريبي تنگ سفرنامه اش زده بود و مرا شيفته زمزمه شان.
گر بهار آيد
گر بهار آرزو روزی به بار آيد
اين زمينهای سراسر لوت دشت خواهد شد
سينه اين تپه هاي سنگ
از لهيب لاله ها پرداغ خواهد شد
سالها رفت تا ازمادرم نام كتاب و نويسنده را پرسيدم. آخر روزگاری دست درازی به آن صندوق چوبی گاززدن به سيب ممنوعه بود.
جاي پای اسكندر از اسلام كاظميه.
هرچه گشتم تنها از خودكشی منحصر به فردش نوشته اند و گاه هم چپگرايی اش.
برايم مهم نيست سبقه اش.
يادش زنده باد.
پي نوشت:
